مَرد بایدبود!!
عملیات گیر کرده بود. معبرهایِ گروه شناسایی لو رفته بود. عراقی ها تمامی معبرها را دوباره مین گذاری کرده بودند. گروهان پشت میدان مین گیر کرده بود. نه راه رفتی بود و نه راه برگشت. اگر گیر می کردیم کار همه تمام بود. هم خودمان هم باقی گروهانها.
اوضاع را به حاج احمد گزارش دادم. فقط یک جمله گفت:" به بچه ها بگو که بگند یاحسین و برند جلو. باید رد بشید". اوضاع را برای نیروها شرح دادم. گفتم هر کی حسینیه بگه یا علی. تنها سکوت بود که به گوش میرسید. کسی داوطلب نشد!!
به حاجی گفتم چه خبر است. برآشفت. گفت:"سلام مرا برسان بگو احمد گفت: من راه افتادم پنج دقیقه دیگر خودم آنجام. راه باز نشده بود خودم میروم روی مین و راه را باز می کنم". به نیرو ها گفتم. باز هم خبری نشد.
چند دقیقه گذشت. ماشینِ حاجی رسید. تا حاجی رسید دیدم بچه ها از هم سبقت می گرفتند و الله اکبر گویان روی مین میرفتند. خوب میشناختنش. می دانستند حرفش یکیست. بگوید میروم روی مین میرود. حرفِ مَرد یکیست و چه کسی مَردتر از حاج احمد؟؟...حاجی که به من رسید راه باز شده بود...
19 دی و سالگرد... روحش شاد و راهش جاودان

+ نوشته شده در شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۱ ساعت 20:42 توسط روابط عمومی
|
يك ملت، با اقتدار علمى است كه مىتواند سخن خود را به گوش همه ى افراد دنيا برساند؛ با اقتدار علمى است كه مىتواند سياست برتر و دست والا را در دنياى سياسى حائز شود. حقيقتاً كشورى كه دستش از علم تهى است، نميتواند توقع عزت داشته باشد.